بابا سپهر

نگاه زیبای سپهری
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
 

ان الذین یخشون ربهم بالغیب لهم مغفره و اجر کبیر.


بی تردید کسانی که در نهان از پروردگارشان میترسند، برای آنها آمرزش و پاداشی بزرگ است.    ملک 12 

 

 

بیشتر ما وقتی در جمع یا کنار بقیه هستیم حواسمان به خیلی چیزها هست. مواظب تمام کارها و رفتارهایمان هستیم، مراقبیم یک وقت کار اشتباهی نکنیم، کاری نکنیم نظر دیگران درباره ما عوض شود، ازمان ناراحت شوند یا مثلا آبرویمان برود.


حواسمان را حتی جمع جزییات کارهامان میکنیم، آن هم کارهایی که شاید اصلا به چشم نیایند.


حتی کارهای خوب بیشتری میکنیم تا باعث شود ما در نظر دیگران آدم های بهتری جلوه کنیم، تا مثلا دیگران ما را بیشتر دوست داشته باشند یا از ما خوششان بیاید.


انکار کردنی هم نیست. همه مان یک بخشی در درونمان داریم که که از تعریف دیگران خوشش می آید. اینکه در نظر مردم چطور جلوه کنیم برایش مهم است. 


البته بد هم نیست، حداقلش میتواند یک جور تمرین برای خوب بودن باشد.


اما همه ی اینها با اینکه لازمه ی زندگی اجتماعی اند و نوعی آداب معاشرت محسوب میشوند، هیچکدام لزوما شرط آدم ِخوبی بودن نیستند. یعنی میشود یک نفر همه ی این کارهای خوب را انجام دهد و از بدی های ظاهری دوری کند، اما فقط برای خوش آمد خلق خدا.


 ته قلبش اعتقادی به کارهایش نداشته باشد و هدفش فقط رضایت مردم باشد. معیارهای خدا هم که میدانید، کلی فرق دارد با معیار های ما آدمهای زمینی...


 در مقابل اما، کسانی هستند که هم توی جمع مواظب کارهایشان هستند و هم در خلوت. زمانی که میدانند هیچ کس نمیبیند شان جز خدا. 


این آدم ها را خدا، وعده ی آمرزش و پاداشی بزرگ داده... 


آمرزشی که آرزوی همه ی ماست و پاداشی که خداوند با ان همه عظمت و بزرگی، گفته بزرگ است...


این مال آدم هایی ست که در نهانشان و بدون حضور بقیه افراد، جایی که فقط خودشان هستند اما یقین دارند که خدا هم آنان را میبیند هرگز گناه نمی کنند...

ما چقدر شبیه این آدم ها هستیم، رفیق؟؟؟


چقدر میتوانیم امیدوار باشیم به آمرزش خدا، و پاداشی بزرگ از جانب او...؟

 


&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

مطلب زیبای بالا توسط یه سپهری خوب توی وبلاگ " آیه هایم برای تو " نوشته

شده بود  گفتم توی وبلاگ خودم بذارم تا دوستان بیشتری بخونن و اینطوری بگم که به

وجود چنین سپهریانی افتخار میکنم .

 


 
comment ------> نظرات ()
 
بیست روز مانده به آغاز عشق
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
 

فقط

بیست روز

دیگر مانده تا گام  زدن در

مسیر بهشت

 

______________________________________________________________________________________________

 

گفت تا پیاده نروی نمی توانی درک کنی !

گفتم چه چیز را ؟

گفت ذره ای از شوق زینب

برای زیارت دوباره برادر .......

 

______________________________________________________________________________________________

 

 

به دل شور و نوا ، پای پیاده

 

 

 

 

 اسیر و مبتلا ، پای پیاده

 

 

 

 

خدا قسمت کند این اربعین باز

 

 

 

 

 نجف تا کربلا ، پای پیاده

 

 

 

 


 
comment ------> نظرات ()
 
چله زیارت عاشورا
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢
 

یادش بخیر .......

چند سال پیش که برای اولین بار قرار شد اردوی وصال

            ( زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا ع )

را برگزار کنیم ، قرعه کشی شد و اسامی سپهریانی که به زیارت دعوت شده بودند را لیست کردیم .

( زیارت نه قسمت است و نه همت ، بلکه دعوت است ! )

پاکت هایی آماده شد که روی آن نوشته بود

وعده ما عصر روز عاشورا

و از تمامی سپهریان درخواست کردیم که تا عصر عاشورا پاکتها باز نشود

داخل پاکت دو متن متفاوت بود ، یکی برای آنان که دعوت شده بودند و دیگری برای آنان که دعوت نشدند !

قرار گذاشتیم که همه باهم از عصر عاشورا قرائت زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام را شروع کنیم ،

مدعوین به شکرانه دعوت و جاماندگان به نیت دعوتی دیگر .....         

و در نهایت چهلمین زیارت عاشورا را در روز اربعین در جوار مرقد حضرت ثامن الحجج (ع) قرائت کنیم

.......... یادش بخیر

 

 

 

 

بناست که عازم کربلا شویم

 

بیائید به شکرانه دعوت و یا با نیت طلبیده شدن از عصر عاشورا بخوانیم

زیارت عاشورای سیدالشهدا(ع) رابا صد لعن وصد سلام ...

باشد که در اربعین چهلمین زیارت عاشورا را در بین الحرمین کربلا بخوانیم

انشاءالله

جاده و اسب مهیاست ، بیا تا برویم

                                   کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم

                                  عرش زیر قدم ماست ، بیا تا برویم

 

 

 


 
comment ------> نظرات ()
 
من هم رفتنیم
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥
 

گفت: رفیق یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکت کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه دکترا اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه کلاه سرش گذاشت
و الکی امیدوارش کرد
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و
انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و
بدون اینکه حساب کتاب کنم بهشون کمک میکردم
مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم
و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه
آدما تا دم رفتن و مرگ خوب شدنشون واسه خدا عزیز و مهمه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت
میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدر
وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم بالاخره یک روز مردنی هستم، رفتم
دکتر گفتم میتونید کاری کنید که
اصلا نمیرم گفتن نه. پرسیدم خارج چی؟ و باز جواب دادند نه!
خلاصه دوست عزیز ما رفتنی هستیم, وقتش فرقی داره که کی باشه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد....


 
comment ------> نظرات ()
 
بوی ماه مهر
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان بازگرد

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکتها جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

________________________________________________________________

روز اول مهرماه و آغاز سال تحصیلی جدید برهمه سپهریان عزیز مبارک باد

                        پیروز و سربلند باشید


 
comment ------> نظرات ()
 
عذرخواهی
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

باسلام

از کلیه دوستان و عزیزان پوزش میطلبم

بدلیل اشتغالات کاری ، فکری و ....

در حال حاضر امکان بروز کردن وبلاگ را ندارم

انشاءالله با دعای خیر شما مشکلات مرتفع گردد .

یاعلی


 
comment ------> نظرات ()
 
بوی گناه
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 

سه شنبه شب ساعت 10 ،

                              شبکه قرآن ،

                                             برنامه باران

 

جناب آقای ماندگاری نکته ای را با یک مثال بیان کردند

که خالی از لطف ندیدم آنرا برای شما بازگو کنم :

روزی مردی برای خرید عطر به بازار رفت

و پس از استشمام چند عطر از هوش رفت و بر زمین افتاد

یکی از رهگذران که او را می شناخت بلافاصله درخواست

مقداری فضولات (پهن) گاو کرد و آن را در مقابل بینی

خریدار عطر گرفت و او به هوش آمد !

 بدین ترتیب مشخص شد که شامه ی فرد بیهوش شده

 بدلیل اشتغال و مجاورت همیشگی با فضولات حیوانات 

 توان بوئیدن عطر را ندارد !!!

 

___________________________________

مبادا شامه ی روح ما بدلیل اشتغال

و مجاورت با گناه ،

حس چشیدن بوی امام زمانمان

را از دست بدهد

و به همان بوی تعفن گناه عادت کند !!!


 
comment ------> نظرات ()
 
افسوس بر این عمر .....
نویسنده : علیرضا لولاچیان - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
 

 

 

 25 سال پیش در چنین روزی

 

 

منطقه کردستان عراق

قبل از عملیات بیت المقدس 2

شادی روح شهید محمدرضا ابراهیمی (سمت چپ)

صلوات


 
comment ------> نظرات ()
 
 



بازدید وبلاگ :